این سرخ تلخ
لطفا با وضو وارد شوید
دوباره آمده ام تا به من بها بدهی مرامریض کنی و مرا شفا بدهی گره به کار من افتاده ای کلید بهشت خدا کند که به من فرصت دعا بدهی من از زیارت قبلی خراب تر شده ام خداکند به من بی پناه جا بدهی من از زبان رضا با تو درد دل دارم مگر که پاسخ این ((اشفعی لنا))بدهی دلم برای محرم چه زود تنگ شده مگر که باز تو امضای کربلا بدهی هزار عید فدای دو روز ماتم تو اگر اشاره کنی٫رخصت عزا بدهی... تمام سال برای تو روضه می گیریم هزار مرتبه هم در عزات می میریم ((شعر از ریزه خوار آستان حضرت معصومه سلام الله علیها آقای مجید تال)) سر ... سری که جای مهر بر پیشانی داشت و زخمی عمیق بر فرق ... و چشمی که با تیری بسته شده بود ... حامل آن نیزه من بودم وگاه میدیدم که در ظلمت شب مثل مهتاب میدرخشد ... انگار راست میگفتند که لقب صاحب سر "قمر هاشمیون" است ... اما نمیدانم چرا این سر هرگاه مقابل محمل دختر حسین قرار میگرفت چشم دیگر هم بسته می شد ... علی اکبر سیاح و ناگاه ظلمتی راهم را سد کرد ... باد سیاهی وزید و ... دیگر خبری از گوشواره ام نبود ... .. ... با نوازش های مادرانه ای روی دامنی به هوش آمدم ... چشمان بی رمقم که به چشمان پر اشکش افتاد لبخندی زد ... " عمه " خیلی مهربان است ... آرام گفتم : عمه جان ! تکه پارچه ای هست تا بپوشانم گیسوانم را ؟ و جوابش آتشم زد ... : عمّتُکِ مثلُکِ .... علی اکبر سیاح نگاه کرد ... آب را که تازه بر حرم باز شده ... باز هم نگاه کرد ... پشت خیمه ای نیم سوخته را که قبری کوچک خالی از شیرخواره است ... اندکی ایستاد ... دیگر نایی نمانده ... پس روی زانو افتاد ... یادش آمد نگاه آخر را ... وداع آخر را ... و یادش آمد نگاه اول را و لبخند اول را و آغوش اول را ... آه از آغوش آخر ... صدایی در گوشش پیچید ... " بعد از این علم دست توست " ... پیش خود گفت : " فریادت میزنم آنچنان که گوشی نباشد تا تو را نشنیده باشد " ... همه را سوار بر محمل کرد ... و ناگاه خود ماند و خاطره رکاب گرفتن عباس ... + گفتاری از استاد حسن رحیم پور ازغدی . + ادامه ی مطلب بگو فلبی شکسته دوست داری؟ تو را ای عشق بی سر دوست دارم مرا با دست بسته دوست داری؟ نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده سر پیراهن تو جنگ بوده ولی شرمنده زینب دیر فهمید که انگشتر به دستت تنگ بوده.... فائزه خراسانی سلام بر تو یا حسین ... سلام بر تو ای عشق بی تو بی معنا ... ای خون بی تو بی رنگ ... ای آفتاب بی تو تاریک ... ای آب بی طعم سلام بر تو ناگوار ... سلام بر تو ای بی تو شور در خواب ... ای بی تو کلام در بی چرا ... ای بی تو دلیل بی اقامه ... ای نماز بی تو ابتر ... سلام بر تو ای بی تو قیام ، شبیه تر به قعود ... سلام بر تو ای بی نفس های تو هوا بی معنی ... سلام ای نفس بی تو سرد ... ای خجل از روی تو درد ... سلام بر تو مرد ... سلام به پیکارت بر آن نبرد ... سلام بر تو و آن ناله های دلخراش عاشورا ... سلام بر هل من ناصرت ... هل من معینت ... سلام به ترکیده ی لبان تو در ساعت عطش ... سلام بر شاه دین و علمدارش ... بر آن دردهای عظیم بر آن ساعتی که کمر خم نمودی که الآن انکسر ظهری و قلّت حیلتی و شمّت بی عدوّی ...سلام بر حسین بی عباس ... سلام به خورشید بی ماه ... به خیمه ی بی تکیه گاه ... سلام به ساحت رزم بی سپر ... سلام به شکسته قامتت مولا ، بی برادر ...سلام بر زینب و مصایب روزهای نابرابر ... سلام به -پاشیده خون به هوای- علی اصغر ... سلام به خون شبیه ترین مردم به پیامبر ... سلام بر تو آن دقیقه های نامرد ... آن ساعت خجل ... سلام بر چهره ی مبارک تو آن دلخراشترین لحظه سوزناک ترین پرده که از اسب به زیر می افتی و خورشید روی تو به خاک کشیده می شود ... سلام بر تو و آن بدن های عریان مانده بر ریگزار ...مانده برکویر تفتیده ... و سلام بر آن جانهای قرار گرفته در پیشگاه رحمت حق ... سلام بر تو یا اباعبدلله و بر اولادت و اصحابت... ای شگفت خلقتان خدا که قاصدان زیانتان، پیک سود و سرور تان گشتند و قاتلانتان برای همیشتان زنده و حی نمودند. * الف.نون . * - لَهُمْ جُسُومٌ عَلَى الرَّمْضاءِ مُهْمَلَةٌ - سيّد مرتضى علم الهدى (ره) - براى آنان بدنهايى است كه بر ريگزار گرم افتاده و جانهايشان در جوار خدا آرميده، گويا اينان كسانى هستند كه آسيب رسانندگانشان ، سود دهندگان آنها به شمار مىآيند و قاتلان آنان ، زنده كنندگان آنان محسوب مىشوند! خواستم بگویم .... یعنی بنویسم ..... شب تاسوعا ... هر کاری کردم خوابم نبرد..... همه ی ملکوت اسمان ها و زمین ..هر چه کنند از هول فردا و روز بعدش خوابشان نمیبرد .... خواب؟ شوخی می کنی با من ؟؟ البته انقدر صاف و صوف نیستم که نه صاف و صوف بنویسم نه صاف و صوف حرف بزنم ... برای خودم دلم سوخت .... که تابحال نه شجاعت و ادب ابوالفضل (ع) را فهمیدم ... نه کودکی کودکانه ی کودکان خرد خیمه را .... نه صبر ماورایی زینب (س) را ....نه عشق بی نظیر رباب را .... نه زیبایی و فهم علی اکبر را .... و نه حتا حر را .... و نه حتا تر اوج مقام حسیـــــــــــــــن (ع) را ..... به این که فکر می کنم که همین خورشید بود آن روزها هم ... و همین روز و شب بیست و چهار ساعته ی خودمان ..... باور کن دوست من..باور کن هر لحظه عاشورا و هر لحظه کربلاست .... هر کسی کربلایی دارد .... تو با کربلای خویش چه می کنی؟ ..... " نارنجیـــــــتر "
ـ دستم را که می بینم و یاد که می آورم همین یک ماه قبل و حلقه شدنش در ضریح و عهد بستن هاش! را ،،، بغضی کوفی! می پرد و بیخ گلویم را می گیرد ... زورم به نجات خودم نمی رسد از دست بی آبرویی این بغض عمو جانم ... تویی که دستانت دیگر به همه جا می رسند دست بگیر یا باب الحوائج ... بیا و مرا از این کوفیانه زیستن برهان ای جان به فدایت ، عمو عباس . الف .نون . می زنم دَم زِ علمدار ِ رشیدِ حرمِ عشق شه با کرم عشق مه محترم عشق صفای قدم عشق همان یار که گشته صنم عشق چکد از لب او بر لب پیمانه لب عشق همان شاه که باشد سر دوشش علم عشق نگار دل زارم شفا بخش قرارم به جز عشق جمالش به دل خویش ندارم قرارم بهارم شعارم همه دارو ندارم که باشد به شب اول قبرم به کنارم دلم عاشق رویش شدم بنده کویش دلم بسته به مویش قده نوش سبویش شتابان دل زارم همه شب جانب کویش چنان برگ خزان است روان در دل جویش ندارم به خدا جز هوس دیدن رویش مرا کشته به والله ِ علی، علی واری خویشش ابوالفضل امیرم امیری بی نظیرم صفا بخش ضمیرم که جز عشق رخش در دل خسته نپذیرم چه خوش باشد اگر باز زند با دو سه تیرم که صیدش شوم و زیر قدم هاش بمیرم ز غیرش همه سیرم دل از مهر خدایی ابالفضل نگیرم علمدار سپه دار جهانگیر و جهاندار بود دلبر و دلدار مرا یار مدد کار تپش های دل حیدر کرار شده در حرم فاطمه پر کار زنم جار بود عشق سر دار بگوید سر دیوانه سر دار سرم پر زهوایش دلم جای ولایش غلامم به سرایش همه هستی و دینم به فدایش، حسین بن علی سوره توحید بخواند برایش، کسی نیست به پایش به قربان نوایش دعایش دلم گشته خریدار بلایش دلم گشته خریدار بلایش به قربان گره بند قبایش لقب باب حوائج نصب باب حوائج خداوند نجابت و ادب باب حوائج دلم غرق کمالش بود زینب کبری همه جا محو جمالش دلم بنده نامش گرفتار مرامش که افتاده به دامش نه آدم نه سلیمان و نه لقمان که موسی است غلامش حسین است کلامش ببین حسن خطابش و به زهراس سلامش قیامت متجلی شود از وقت قیامش تمامی بهشت است به نامش. یا قدیم الاحسان بحق الحسین (ع) . . . . . با این واژه ها نمی شود نمی شود تکه تکه شدن ماه را زانو زدن خورشید را ... نمی شود همه ی آرزوی یک پدر را همه ی زندگی ش را باز بین این حروف به مسلخ کشید با هیچ واژه و هیچ دلی نمی شود این همه درد را . . . اگر هم می شود کار ِ من نیست ... + دارد صدای ِ ولوله ها می کشد مرا / بر پیکر ِ تو هلهله ها می کشد مرا ... م.الف.ط
ادامه مطلب
وَ اَنْفُسٌ فى جِوارِاللّهِ يُقريها
كَاَنَّ قاصِدَها بِالضَّرِّ نافِعُها
وَ اَنَّ قاتِلَها بِالسَّيْفِ مُحْييها

چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها
قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای
چون که عشق پدران نیست کم از مادرها
پسرم! می روی اما پدری هم داری
نظری گاه بیندار به پشت سرها
سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو
شاید آرام بگیرند کمی خواهرها
بهتر این است که بالای سر اسماعیل
همه باشند و نباشند فقط هاجرها
مادرت نیست اگر، مادر سقا هم نیست
عمه ات هست به جای همه ی مادرها
حال که آب ندارند برای لب تو
بهتر این است که غارت شود انگشترها
زودتر از همه ی آماده شدی،یعنی که:
"آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها
آنچنان کهنه نگشته است سم مرکبها
آنچنان کند نگشته است لب خنجرها"
چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده!
چه کنم با تو و با بردن این پیکرها؟!
آیه ات بخش شده، آینه ات پخش شده
علی اکبر من شد علی اکبرها
گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم
بر زمین باز بماند طرف دیگرها
با عبای نبوی کار کمی راحت شد
ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها

